تبليغاتX
نوشته های من
نوشته های من

زندگی منشوریست در پرتو حرکت دوَار


ای کاش می شد که

 

سلام

در این وانفسای زندگی ، که دمی مرگ است و دمی حیات ،

زندگی بسان برگ وباد در کنار هم و به یک پلک برهم زدنی

می گذرد.

کاش می دانستیم که در یاد هم بودن بسیار عزیز تر از آن چیزی

است که در به در دنبال آن می گردیم.

کاش می دانستیم که موفقیت خودمانیم وبس....

کاش می دانستیم که تمام اعضاء و جوانب پیرامون ما در پی موفقیت

ما هستند.

کاش به جای اینکه زندگی را سخت بگیریم ،بگذاریم که زندگی

سختی اش را به ما نشان دهد تا ما در پی  یافتن راه حل و علاج

آن باشیم ، نه خود سراغ مصائب برویم.

وهزاران کاش وای کاش های دیگر...............

آرزوهایی که در درونمان نهفته است وکاری در به ثمر رسیدن

آنها انجام نمی دهیم ومیگذاریم که در خلوتگه کنج ذهنمان خاک

بخورند..............

کاش روزی برسد که تما این کاش ها به واقعیت برسند....

به امید آن روز.......

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 توسط ماندگار |

مادر

 

کودکی  که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ،

 اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم

برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را

برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و

 آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند .

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و

هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم  بفهمم مردم چه می گویند،

وقتی زبان آنها را نمی دانم.

خدا وند او را نوازش کرد و گفت:

فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است

بشنوی،در گوش تو زمزمه خواهد کرد و

با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دستهایت  را در کنار هم قرار خواهد داد و

 به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را بر گرداند و پرسید :

شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،

چه کسی  از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،

حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد:

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی  توانم شما را ببینم

ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت:

 فرشته ات همیشه در باره ی من با تو صحبت خواهد کرد و

به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت

" گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود"

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی از زمین شنیده می شد.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی  یک سوال دیگر از خدا پرسید:

خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد،

به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

جمعه یازدهم خرداد 1386 توسط ماندگار |

نیایش

دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی
باشد که بصد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو
ما هسته پنهان تماشائیم
ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم باشد که ببالیم و بخورشید تو بپیوندیم
هر سونام رشته کن از بی شکلی
گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که بهم پیوندد همه چیز باشد که نماند مرز که نماند نام
ای دور از دست پر تنهایی خسته است
گهگاه شوری بوزان باشد که شیار بریدن در تو شود خاموش

 

سهراب سپهری

پنجشنبه دهم خرداد 1386 توسط ماندگار |

حافظ

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هوشیاران

 

دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

 

الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را

 

تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتار

 

گر آن عیار شهر اشوب روزی حال من پرسد

 

بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

 

حافظ

پنجشنبه دهم خرداد 1386 توسط ماندگار |

خدا

 

بچه بودم فكر مي كردم خدا هم شكل ماست

مثل من ، تو ، ما ، همه ، او نيز موجودي دوپاست

در خيال كوچك خود فكر مي كردم خدا

پيرمردي مهربان است و به دستش يك عصاست

يك كت و شلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي

حال و روز جيب هايش هم ، هميشه رو به راست

مثل آقا جان به چشمش عينكي دارد بزرگ

با كلاه و ساعتي كهنه كه زنجيرش طلاست

فكر مي كردم كه پيپش را مرتب مي كشد

سرفه هاي او دليل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهي نسخه مي پيچد طبابت مي كند

مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست

فكر مي كردم كه شب ها روي يك تخت بزرگ

مثل آدم ها و من ، در خواب هاي خوش رهاست

چند سالي كه گذشت از عمر من فهميده ام

او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

مهربان تر از پدر ، مادر ، شما ، آقا بزرگ

او شبيه هيچ فردي نيست نه ، چون او خداست

چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط ماندگار |

يازده اصل درباره تبسم

 --«تبسم» خرجي ندارد ولي چيزهاي زيادي را مي آفريند.

 --«تبسم» بدون اينكه بخشنده اش را فقير كند، گيرنده اش را ثروتمند

مي سازد.

 --«تبسم» يك لحظه بيشتر پايدار نيست ولي گاهي خاطره اش تا ابد

باقي مي ماند.

 --هيچكس آنقدر غني نيست كه بدون «تبسم» به سر برد و هيچكس

آنقدر فقير نيست كه از منافع آن برخوردار نگردد.

 --«تبسم» در «خانه» خوشبختي، و در «تجارت» حسن نيت ايجاد

مي كند، زيرا تبسم نشانه دوستي و رفاقت است.

 --«تبسم» خستگي را برطرف و افراد مأيوس را اميدوار مي سازد.

--«تبسم» اشعه آفتاب است براي افسردگان و بهترين پادزهر طبيعي

است براي ناراحتي.

--«تبسم» را نه مي توان خريد، نه مي توان فروخت، نه مي توان

گدائي كرد و نه مي توان دزديد، زيرا تبسم كالايي زميني نيست، مگر

وقتي كه اعطا شود.

--هيچ كس به اندازه كسي كه تبسمي براي هديه كردن نداشته باشد،

احتياج به تبسم ندارد. اگر مي خواهيد مردم شما را دوست بدارند،

تبسم كنيد.

چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط ماندگار |

مزۀ موفقيت!

 

آيا مي دانيد كه مي توانيد روي لذت خود تصميم بگيريد؟ مطمئن باشيد كه مي توانيد! كمي در مورد طعم لذت هايي كه در طول زندگي خود چشيده ايد فكر كنيد! بسياري از چيزهايي كه اكنون به عنوان يك آدم بزرگ از آنها لذت مي بريد، مثل غذاهاي خاص، موسيقي هاي بخصوص و يا فعاليت هاي مشخص ، بدون شك ريشه در دوران كودكي شما دارند. موفقيت نيز طعمي دارد و آنهايي كه ياد گرفته اند از فعاليت هاي حين كار و اثناي تلاش ،‌تا رسيدن به موفقيت، لذت ببرند، اين طعم را به خوبي به خاطر دارند. بهترين بازيكنان يك تيم آنهايي هستند كه از نفس بازي لذت مي برند.موفق ترين كارگران و كارمندان آنهايي اند كه عاشق كار كردن و تلاش مي باشند. بسياري از مردم رؤياي يك شغل ايده آل را در سر مي پرورانند كه بتوانند از طريق آن شغل ،‌ضمن كسب درآمد،‌كاري را كه قبلاً دوست داشتند و عاشقش بوده اند را انجام دهند. اين يك رؤياي مثبت و قابل تحسين است اما متأسفانه در زندگي بعضي مواقع تحقق پذير نيست. ولي راه ديگري براي رسيدن به همان نتايج نيز وجود دارد:«اگر شما نتوانستيد راهي را براي انجام آنجه دوست داريد پيدا كنيد، پس راهي بيابيد كه بتوانيد به آنچه انجام مي دهيد عشق بورزيد.»

منبع :موفقیت - سال دوم ، شماره12،صفحه41

چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط ماندگار |

فوتبال و زندگی

 

می خواستم در مورد زندگی بنویسم،بهتر دیدم با مثالی

 

 که دیروز افتاد شروع کنم:

 

مسابقات فوتبال لیگ برتر،اول از همه قهرمانی تیم

 

سایپا را تبریک میگم بعد از زحمات تیم استقلال هم

 

 در این فصل تشکر میکنم.

 

خوب قبل از اینکه بحث عوض شود بریم سراغ زندگی،

 

زندگی رامیشه به فوتبال تشبیه کرد،فوتبال بازی جالبی،

 

نه به خاطرهیجانش،بلکه به خاطرغیرمنتظره بودنش.

 

به خاطر اینکه شما نمی دونید چند لحظه بعد چیه میشه.

 

همین چند هفته قبل بود که استقلال تو صدر بود حالا...

 

زندگی هم همینه ،شماومن نمی دونیم که چی منتظرمون،

 

شاید این متن به آخر نرسه و...

 

ولی بعضی چیز ها هستش که باعث میشه که این زندگی

 

 در عین غیر قابل پیش بینی قابل پیش بینی باشد البته نه

 

 به صورت کامل بلکه می توانیم تا حدودی آینده ایی

 

 برای خودمان بسازیم.

 

شایداین حرفهابرای بعضی ازخوانندگان خوشایند نباشد،

 

ولی واقعیتی است بس عمیق.

 

زندگی،بله زندگی،زندگیی که ما می گذرانیم ومی توانیم

 

 بهتر از حال کنیم .

 

پس دست به کاربشیم و به این زندگی رنگ وبوی

 

برنامه ریزی وآیند نگری را اضافه کنیم،تا به آیند هایی

 

 که گذشته خواهد شد به دیده حسرت ننگریم.

 

موفق و سربلند باشید

 

سه شنبه هشتم خرداد 1386 توسط ماندگار |

تولدت مبارک


سلام درست تو ماه خرداد هستیم ولی اینو تقدیم می کنم به....

بانوي ارديبهشت

قسمتِ من از بهار ، سهم ِ من از سرنوشت

تولدت مبارك ، بانوي ارديبهشت

زيباي قصه ي من ، خواب ِ كدوم طلسمي؟

بگو به جز فرشته ، بهت مياد چه اسمي؟

خواب ِ قشنگ بركه ، روياي دور يك قو

درامتداد ِ پرواز ، پرستو تا پرستو

نبودي من مي مُردم ، نباشي من مي ميرم

تو هستي كه هميشه ، هر لحظه جون مي گيرم


راز نگفته ي عشق ، حرف نخونده ي دل

بيتابي هاي امواج ، بي خوابي هاي ساحل

آرامش ِ يه جنگل ، نوازش ِ يه دريا

بگو  كه تو كي هستي؟  معمّا در معمّا

نجابت ِ گل ِ سرخ ، حياي سبز ِ باغچه

فال ِ قشنگ ِ حافظ ، دلخوشياي طاقچه

پنجره هاي خونه ،دلواپس ِ هميشَه ن

وقتي دلت مي گيره ، جاده ها ابري مي شن

وقتي كه خيس ِ چشمات ، بغض مي كنه خيابون

همگريه مي شه با تو ، شرشر ِ تند ِ بارون

بخند تا من بخندم ، عاشقتم هميشه

گُل هر چي غنچه باشه ، لب ِ تو كه نميشه

تولدت مبارك

تولدت مبارك

منبع:http://www.shaya.parsiblog.com

یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط ماندگار |

عشق

سلام

عمریست که می بازم ،یک برد ندارم

                                                 اما جه کنم عاشق این کهنه قمارم

عشق:

کلمه قرن،برای هیچ،

ببخشید که این چنین بیان کردم

عشقی تمامیتی که هنوز بشر در شناخت آن عاجز است

 ولی در ابراز آن واحساس آن به درجاتی در بین افراد نایل گشته است

پس بیاموز ای انسان وجوداً خاکی.........

                                       باطناً آسمانی..............

                                               ابراز عشق را............

 

یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط ماندگار |

خدا

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني،

 

پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود.

 

 او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند.

 

زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك

 

 افتاد،آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند.

 

 دست كودك را گرفت وداخل مغازه برد و

 

 برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت

 

حالا به خانه برگرد،

 

 انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي

 

 پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و

 

پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

 

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم.

 

 من فقط يكي از بندگان او هستم

 

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد

سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط ماندگار |

دعوت‌ عشق

بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد!


خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط

 

با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد.

 

 زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌

 

ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد

 

 و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌.

 

 آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌.

 

 بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌

 

همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد.

 

مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو

 

كه‌ من‌ درخانه هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌.

 

 سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه راهنمايي‌ كرد

 

ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌.

 

  زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه:

 

اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش

 

‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌.

 

 حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و

 

 تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك از ما هستيد!

 

 زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.

 

شوهر كه ‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌:

 

بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌.

 

اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌!

 

در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود

 

گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم

 و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟

 

 سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌:

 

بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌،

 

 برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،

 
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد

 

 كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟

 

 لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد.

 

در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان

 

‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده

 

‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند.

 

 زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌:

 

من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌!

 

 دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را

 

دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون

 

‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد،

 

 هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .


هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

 

 

سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط ماندگار |

سلام

 

بنام او كه بزگ است وبزرگي را به ما آموخت

 

«خدایا:

به من زيستن عطاء كن كه

در لحظه مرگ ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،

حسرت نخورم ،

و مردني عطاء كن كه ،

به بيهودگيش ،

سوگوار نباشم..»

 

سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط ماندگار |



خدايا:
به من زيستن عطاء كن كه
در لحظه مرگ ،
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،
حسرت نخورم ،
و مردني عطاء كن كه ،
به بيهودگيش ،
سوگوار نباشم
"دكتر علي شريعتي "

سلام دوستان من! اميدواريم در اين سايت دقايق خوشي را سپري نماييد.


خاطره
عشق و محبت
زندگی
Others
مذهبی

حرفهای يک انسان از جنس بی کسی
بنام آنکه عشق را آفرید(عاشقانه)
درد دل دوعاشق شکست خورده
جایی برای خلوت دلم! همین...
يادداشت هاي يك دانشجو....
آخرین عشق - آخرین عاشق
ببایدستایش نمود عشق را
عاشق همیشه تنهاست
زندگینامه شاعران ایران
سيرابترين باديه عطش
عشقولانه خفن(آترين)
مشاوره روانشناسی
انديشه هاي پارسي
ترانه های بی آهنگ
نداي عاشق(مجيد)
گامي در راه اخلاق
اسلام و قرآن کریم
عشق (امير علي)
دل نوشته (مريم)
جالب است بدانید
سالهای سوخته
فانوس احساس
عشق و تنهايي
بن بست عشق
نجوای عاشقانه
سرزمین عشق
عشق (شکیبا)
انديشه ماندگار
کلبه درویشی
ليلي و محنون
غریبه ی آشنا
شور عاشقانه
ميم مثل مريم
دیار احساس
سفر به انتها
شـمیـم کوثـر
نوجوان ايراني
صدای آبشار
عاشقتر ینها
شهر عشق
سفید برفی
ترنم عشق
رایحه ظهور
اسير تقدير
بغض کاغذ
عاشقكده
صاحبدلان
حالگیری
ماندگار
فانوس
قلم






اطلاع از بروز شدن وبلاگ





Powered by WebGozar


RSS 2.0

Design By Parstheme