تبليغاتX
نوشته های من
نوشته های من

زندگی منشوریست در پرتو حرکت دوَار


عجب شیطانی!!!!

راستش بروز کردن وبلاگ اونم بعد عمری ، به دلم نشست گفتم یه کپی دیگه

اما این باراز مجله شادکامی براتون میذارم....

------------------------------

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نماز بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شد. در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد.او بلند شد ، خود را تکان داد و به خانه برگشت . لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد که در همان نقطه ، مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد خودش را پاک کرد و به خانه برگشت . یکبار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد . در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش پرسید . مرد جواب داد :«من دید م شما در را ه مسجد دوباره به زمین افتادید . از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راه تان را روشن کنم.»

مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو راهشان را بطرف مسجد ادامه دادند. هم اینکه به مسجد رسیدن، مرد اول از مرد چراغ بدست درخواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند اما مردم دوم از رفتن به داخل مسجد خوداری کرد . مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید. مرد اول سئوال کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟

مرد دوم پاسخ داد :« من شیطان هستم . » مرد اول با شنیدن این جواب ، تعجب کرد...

شیطان در ادامه توضیح داد :« من تو را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردنت شدم . وقتی به خانه رفتی ، خودت را تمیز کردی وبه مسجد برگشتی ، خدا همه گناهانت را بخشید . من برای بار دوم باعث زمین خوردن تو شدم اما آن هم ، تو را تشویق به ماندن در خانه نکرد ، بلکه سریعتر به راه مسجد برگشتی به خاطر همین ، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید من ترسیدم که یکبار دیگر باعث زمین خوردنت شوم ، آنگاه خدا ، گناهان افراد دهکده ات را هم خواهد بخشید . بنابراین آمدم تا از سالم رسیدن تو به خانه خدا مطمئن شوم!»

دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط ماندگار |

بروز رسانی با کپی برداری از وبلاگی

 من اصلا تو این ایام نمی دونم چی شده که اصلا حال و حوصله یه بروز رسانی

 درست و حسابی را ندارم . هرچی می خوام مطلبی بنویسم همین جوری از دستم در می ره...

این هم تو وبلاگ دره عشق بود که  بنظرم ی ....

البته من تصویر دیگه ای می ذارم برای این شعر...

 

مهرورزان زمان هاي کهن،

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يي

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

بسپاريم به باد!

آه !

باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.

آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،

خنده مي زد " شيرين" ،

تيشه مي زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بي نهايت زيباست ،

آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست ،

جان چراغان کني از عشق کسي

به اميدش ببري رنج بسي .

تب و تابي بودت هر نفسي .

به وصالي برسي يا نرسي! 

سينه بي عشق مباد!!

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط ماندگار |



خدايا:
به من زيستن عطاء كن كه
در لحظه مرگ ،
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،
حسرت نخورم ،
و مردني عطاء كن كه ،
به بيهودگيش ،
سوگوار نباشم
"دكتر علي شريعتي "

سلام دوستان من! اميدواريم در اين سايت دقايق خوشي را سپري نماييد.


خاطره
عشق و محبت
زندگی
Others
مذهبی

حرفهای يک انسان از جنس بی کسی
بنام آنکه عشق را آفرید(عاشقانه)
درد دل دوعاشق شکست خورده
جایی برای خلوت دلم! همین...
يادداشت هاي يك دانشجو....
آخرین عشق - آخرین عاشق
ببایدستایش نمود عشق را
عاشق همیشه تنهاست
زندگینامه شاعران ایران
سيرابترين باديه عطش
عشقولانه خفن(آترين)
مشاوره روانشناسی
انديشه هاي پارسي
ترانه های بی آهنگ
نداي عاشق(مجيد)
گامي در راه اخلاق
اسلام و قرآن کریم
عشق (امير علي)
دل نوشته (مريم)
جالب است بدانید
سالهای سوخته
فانوس احساس
عشق و تنهايي
بن بست عشق
نجوای عاشقانه
سرزمین عشق
عشق (شکیبا)
انديشه ماندگار
کلبه درویشی
ليلي و محنون
غریبه ی آشنا
شور عاشقانه
ميم مثل مريم
دیار احساس
سفر به انتها
شـمیـم کوثـر
نوجوان ايراني
صدای آبشار
عاشقتر ینها
شهر عشق
سفید برفی
ترنم عشق
رایحه ظهور
اسير تقدير
بغض کاغذ
عاشقكده
صاحبدلان
حالگیری
ماندگار
فانوس
قلم






اطلاع از بروز شدن وبلاگ





Powered by WebGozar


RSS 2.0

Design By Parstheme